و اگر تو هم مانند خیل عظیمی از بندگان در پاسخ این سوال ماندی که فلسفه خلقتت چیست ، بدان که هیچ علم و منطقی پاسخگوی تو نخواهد بود ، و فقط عشق است که پاسخ شامل توست ، تو را برترین عاشق خلق کرد ، و والاترین معشوق منتظر توست !
 نشان من دیگر مجو










خودم تنها ، تنها دلم چو شام بی فردا دلم
چو کشتی بی ناخدا به سینه ی دریا دلم
به سینه ی دریا دلم
تو ای خدای مهربان ، تو ای پناه بی کسان
به سنگ غم مشکن دگر چو شیشه مینا دلم
چو شیشه مینا دلم

تو هم برو ای بی وفا مبر بر لب نام مرا
دل تنگم بیگانه شد نمی خواهد دیگر تو را
نشان من دیگر مجو ، حدیث دل دیگر مگو
دلم شکسته زیر پا نمی خواهد دیگر تو را
نمی خواهد دیگر تو را
تو ای خدای مهربان ، تو ای پناه بی کسان
به سنگ غم مشکن دگر چو شیشه مینا دلم
چو شیشه مینا دلم

http://www.semital.com/g.htm?id=33552

 رمضان










خدایا!‌ یک بار دیگر ماه رمضان آمد، ماهی که خودت می گویی همه ی بندگانت را مهمان می کنی . اما نمی دانم چرا هر سال که این مهمانی با شکوهت برگذار می شود، این دعوت شده به مهمانی ، دلش شور می زند، شور اینکه چه بپوشد؛ شور اینکه رخت نویی ندارد، شور اینکه نکند امسال در مهمانی راهش ندهند.
بار خدایا! چه سخت است ، چه سخت است خودت می دانی، مهمانی با شکوهی باشد و تو را در آن راه ندهند، بشینی از کنار شیشه نگاه کنی و حسرت بخوری، خدایا ، خداوندا ، نکند من را راه ندهی ؟ تو که میزبانی اگر مرا راه ندهی گله ام را پیش چه کسی ببرم، جز اینکه سرم را خم کرده و از کوچه های تاریک بروم و سر به انتها بگذارم؟
یا رحمان! تو به تن رنجور و خسته ام رحم کن، به این تن عاجز و دربند، تحمل بده، تحملی بده تا تاب بیاورد گرمای روزهای اینجا را، تاب بدهف تا تحمل کنم این کم را، آخر اگر این را تحمل نکنم من که می دانم تاب تحمل گرمای وعده گاه حزب الشیطان را ندارم.
یا غفار! هرآن که به گناهانم فکر می کنم ، بلافاصله تصور می کنم که تو از من بریده ای و من را در انبوه گناهانم سرگردان رها کرده ای، لطف و عنایتت شامل من آزمند نمی شود، اما ندایی در درون این تن دربندم سر می دهد که اگر گوشه ی چشمت به من نبود، در آن نابود می شدم، چه کسی این مشتی از پوست و استخوان را در این دنیای پر از قوانین هست و نیست ثبات بخشیده است ؟
یا غیاث المستغیثین! درمانده ام، درمانده ام و می ترسم از اینکه آب سیرابم نکند، می بینی گناهانم مرا به کجا کشیده است، برای لیوان آب سحرم روضه ی سیدالشهدا می خوانم، حسین را برایش شفیع می آورم تا مرا در این آزمایش کوچک لب تشنه نگذارد، خدایا می بینی ؟ می بینی حال زارم را؟ می ترسم آب هم به اذن تو سیرابم نکند!
یا الله!‌ تورا به همه ی اسماء نکویت که هیچ وقت نتوانستم بشمارمشان، به من لطف و عنایتی کن تا این ماه را هم روزه بگیرم، می دانی،‌ آخر می ترسم این ماه آخرم باشد و من ، … ، من و هر آنچه که خودت می دانی.

 بغض من تنها










امشب دیگر بغض نوشتنم ترکید ، بغضی که خیلی منتظر ماندم تا از بین برود ، اما ، نه ، انگار این من بودم که در قبال این سنگینی سینه ام کم آوردم . امشب دیگر مهلتم نداد و صفحه سفید نوشته هایم را غم آلود کرد .
چه چیز می تواند غم آلود تر باشد از اینکه همیشه ساحل باشی و خروش دریا را بگیری و آرامش کنی ، اما هیچ وقت خودت ساحلی نداشته باشی ، ساحلی باشی که ماوای حشرات و خزندگان شده باشی ، و ساحلی باشی پر از حفره های عمیق.
اینکه همیشه سعی کنی دیگران را کمک کنی ، و وقتی خودت تنهایی و به کمک دیگران نیاز داری کسی نباشد که کمکت کند . برای هر که صبر کردم رفت ، رفت .
این روزها تعبیر خواب های گذشته ام را می بینم! خواب هایی که به حساب رویا می پنداشتمشان اما اکنون می بینم حقیقت بودند، خواب هایی تلخ که به خیال خودم حتی در صورت حقیقت داشتنشان خودم را برایشان آماده کرده بودم ، اما اکنون می بینم حقیقت تلخ تر از آنچه بود که فکر می کردم ، تلخ تر و سخت تر ، سخت تر و زجر آور تر از آن خواب هایی که می دیدم .
ای کاش می شد بفهمم دل چه کسانی وقتی آخرین سنگ لهد را بر روی جسم بی جانم می گذارند می لرزد ، لرزش از فرورفتنم در تاریکی و لرزش از ندیدنم در روشنی.
طعنه و زخم زبان و کنایه اتان را پذیرفتم ، اما هیچ وقت نشد که از حال من آگاه شوید ، خنده و لبخند و گره ی ظاهری ابروانم ، نه ، حال درونم نبود . بغض دیرینه ام نبود ، بغضی سنگین که از کودکی ام همراهم بود ، بغضی که هیچ کس نفهمید و هیچ وقت نپرسید، نبود . گریه ی تنهایی ام نبود ، دعای زیر لبم نبود ، اشک بدرقه راهتان نبود ، نگرانی ساعاتتان نبود ، نبود ، نبود ، نبود ، ... نپرسیدی تا بدانی چه بود ، نپرسیدی تا بفهمی بغض آن روزم چه بود . ای کاش می دانستی که چه بود .

تا هستم ندانی که کیستم        روزی سراغ من آیی که نیستم

 رفت !؟










 

مادربزرگم ... مادربزرگم ... مادر ... مادربزرگم ... مادربزرگ ام ... رفت !؟ ... رفت ... ... رفت ... ... ... رفت .
شب میلاد علی ابن الحسین !

 

 هواپیما یا زمین پیما !










محم.ود دیدی !؟ اسنادش موجوده ها ! دیدی که چطور یه طیاره دیگه رفت زیر خاک ! چهارسال بودی ، به جای اینکه چار تا پیچ و مهره برای این هواپیماهایی که از صدقه سر تحریم پوسیدن بیاری ، رفتی با فلان گوریل تو ونزئولا عکس گرفتی ، که صدامم کانهوا مادر خودش بغل کرده ! دست مریزادت باشه ، جوونا و نوجونای همسن و سال من رفتن به درک به همین راحتی ! اونوقت تو بیا تو تی وی به ریش همه ی ملت بخند ، نه اینکه اگر چنین اتفاقی تو همون گوریل آبادی که گفتم بیفته ، طرف خودش میاد میگه مقصر اونه و مجازات هم میشه ، حالا هرکی که تو دولتش باشه . یا اگرم این نباشه ، وجدان دارن که به مقصر قضیه گیر بدن تا زندگی طرف مختل بشه .
اما . نه ! . اینجا ایرانه ها سیامک ، کجای کاری ، اینجا جعبه معبه یخم ده ! جعبه سیاه نمدیرن ! (ترک نیستما!) اینجا جعبه سیاه و بر می دارن توشو خالی می کنن ، آچار ، پیش گوشتی می چینن توش ، آخه می دونی که میگن خیلی محکمه !
کبـــــاب شدم ! وقتی که دیدم ، وقتی که دیدم چه طور اون خبرنگار لباس جودوی یکی از همون جودوکارها رو که خاکی شده بود ، این طرف اون طرف می کردم ، آخ… ، آخ… ، آخ که چه آرزویایی داشت . وقتی داشتم اسامی کشته شدگان رو می خوندم ، از کنار هم بودن و تشابه فامیلی ها حدس زدم ، تعدادیشون برادر و خواهرن ، وای که چه داغی برای خانواده هاشون ! البته اگر چیزی از خانواده هاشونم مونده باشه .
همین امروز با یکی از دوستام تو یکی از خیابون های این شهر داشتم حرف می زدم تقریبا ساعت 2 ، حدودا 2 ساعت بعد از این اتفاق ، که یکهو سه تا ماشین پراید و دیدم که همه ی سرنشینانش سیاه پوشیده بودند ، خدای من ، چه وای وایی می کردند ، چه زجه ای می زدند ، جلوی چشمم یکی از همون ماشین ها کنار زدو یکی از زن های ماشین از همون پنجره بالا آورد ، زجه ای می زدند که از هر گذری که رد می شدند همه کسبه گذر نگاهشون می کردن ، انگار حجله حضرت قاسم می بردند ، دسته ای بودند ، دل همرو به شور انداخته بودند ، همین طور من . تازه وقتی رسیدم خونه فهمم بیجک گرفت (!) خانواده ی یکی از همون سرنشینان پرواز 7908 بودند ، آخ که چه سریع لباس های سیاهشون رو آماده کرده بودند .
خلبان ، چه حالی داشتی !؟ ، می دونم همه ی فکر و ذکرت این آخرا این بود که این صاب مردرو یه جایی بزنی زمین که آدمیزاد نباشه ، دست مریزاد ، زدی کنار دهات ، میگن که همون ورا بهشت فاطمه هم هست ! آخ که چه حالی داشتی ، بزار ببینم … ، اشهدتو گفتی !؟ یا نه اصلا وقت نکردی ، داشتی به برج مراقبت می گفتی آقا ما هم رفتیم تو خاک ، تو برج چی می گفتن هان !؟ بگو دیگه … راستشو بگو … می گفتن یکی دیگه یکی دیگه !‌ مگه فوتباله ، چی میگی سیا !؟ اون بندگان خدا چه تقصیری داشتن ،‌ اونا هم اشک تو چشماشون جمع شده ، یه سکوت سنگین ، مخصوصا که نتونی کاری بکنی وقتی بدونی داره یک(نه ، 168نفر) هم ذاتت می میره ، آخه گاو و گوسفند که نبودن ، اما یه سریا تو این مملکت انگار نه انگار ، پنداری هم ذاتشون نیستن ، شاید آخه گا…….. اند .
اینو میگفتم ، یه سکوت سنگین ، که جز صدای ارتباط با پرواز سقطی صدای دیگه ای نمیاد ، و ناگهان … مهیب … صدا قطع . شاید .
یادت میاد چقدر تمرین کردم !؟ آره !؟ صبح و شب تمرین می کردم ، عشقم این بود که بیام تو تیم ملی ، اومدم ، اما انگار اینجا شربت شهادت میدن به اعضای تیم ملی ، بخوای خوب برات حساب کنم داریم با زاویه 60 درجه نسبت به خط افقی مسیر آدمیزادی حرکت به سمت زمین میریم !
این پرت و پلاها چیه میگم . اما باور کن اونا همسن من بودنا ! رفتن ، زیرخاک … نه ، اون بالا ، اصلا شاید هستن ، حالم خوش نیستا ! به قول یکی از دوستام ، ناخوشیاااااااا !
مردم دهات هم با انگشت نشون می دادن ! ببین ، ببین پسرم اونی که داره میاد پایین و می بینی !؟ به اون میگن طیاره ، اینجا سالی دو سه بار از اینا از اون بالا تلپی میفته پایین ، آخه عزیزم می دونی که ما داریم تو ایران زندگی می کنیم ، ما ایرانی هستیم ، و در حالی که شعف غرور ایرانی بودن تمام وجودش رو فرا گرفته ، فرزندش رو می بوسه …  

پ.ن 1 : بخوانید قسمت هایی از صحبت های مجیدی ، مدیریت بحران وزارت راه و ترابری (یه چیزی تو این مایه ها ) ، در گفت و گوی خبری شبکه 2 : (با اندکی تغییر)
حیدری : آیا این مسافران بیمه بودند ؟
مجیدی : بنده تاکنون در مورد اینکه مسافران این هواپیما چه بیمه ای بوده اند اطلاعی پیدا نکرده ام ، اما خود هواپیما بیمه کامل بوده است و هیـــــچ مشکلی نیست .
ح: آقای مجیدی حالا خود هواپیما زیاد برای مردم مهم نیست ، بیشتر سرنشینان اون هستند ...
م: بله ، بنده خدمتتون عرض کردم ، هم هواپیما و هم مسافران بیمه هستند ، و هیــــــــچ مشکلی نیست . (من در عجبم ! اگر یک نفر تو این مملکت درست انتخاب شده باشه و سر پستش باشه همین برادر مجیدی هست ، یک آدم کاملا خونسرد و بی تفاوت – طوری که حتی حین حرف زدن حرکت فک هایش مشاهده نمی شد – کاملا به خودش مسلط بود و مشخص بود که می تونه با این کنترل هیجاناتش مدیریت بحران کنه ... عجب ... یک سوالی ... اگر بچه ی خودتم تو اون هواپیما بود ،‌همین جوری می گفتی هیـــــــچ مشکلی نیست !؟ بیمه پول بچتو می داد دیگه – اگر که بدهد! - ، هیــــــچ مشکلی نیست !)
حیدری:آقای مجیدی بفرمایید آیا جسدها تماما پیدا شدند و اگر این طور هست کی جسدها رو به خانواده ها تحویل می دهید ؟
مجیدی : بله ما تمامی جسدها را پیدا کرده ایم و الان در پزشک قانونی شهرستان هستند ، و فردا به پزشک قانونی تهران منتقل می شوند و در اونجا تشریفاتی هست که انجام می شود و اونوقت ...
ح: یعنی شما همه جسدها رو شناسایی کردید؟
م: عرض شود خدمتتان که  نخیر ، این سقوط آنقدر سنگین بوده که هیچ کدام از جسدها قابل تشخیص نیستند و ما هیچ یک از جسدها را نتوانستیم شناسایی کنیم ، این ها را باید به تهران منتقل کنیم و در تهران تصمیم بگیریم اگر لازم شد با آزمایش DNA یا ... تشخیص دهیم .
(گونی ، گونی نوجونای مردم و جمع کردی ، بعد میگی میاریم تهران و تشریفاتش و انجام میدیم اونوقت میدیم !؟ چیو می دی ، نکنه از خانواده مرحوم می پرسی ، چند کیلو بودند ایشان !؟ بعدش دست می کنی تو گونی هم وزن مرحوم گوشت کباب شده می دی به خانوادش !؟ .متاسفم .)
پ.ن 2 : موسیقی دوم وبلاگم عوض شد!

اصلاحیه : یکی از دوستان آذری زبانم تذکر دادن "جعبه سیاه نمدرین" همون "جعبه سیاه نمنده" باید باشه !

 یاد ایام










آن موقع تپل بودم ، حالا اگر تپلم نگی حداقل اینقدر بود که با دو تا انگشت لپامو بکشن ! نه اینکه الان گاهی زیر فشارهای زندگی (!) باید با بیل و کلنگ به جان پوست صورتم بیفتم تا تورفتگی شونو برطرف کنم .

از همون موقع ها اهل کار بودم بقالی و سلمونی و نونوایی و کلوب و … ، همه جا کار کردم ، قبل از هفت سالگی ام را نمی دانم ها ، شایدم نه ، حرفی از آن مقطع نمی زنم ، تا آنجایی که پیدا کرده ام اولین عکسم هم برای هفت سالگی ام بود ، به اجبار تکمیل پرونده برای مدرسه ، چه حس دل سوزی برای خودم ! اما این را یادم می آید ، شایدم یادم نمی آید و آنقدر داداشم بر من کوفته که یادم آمده ، دوره ای عاشق راننده تریلی ، دوره ی عاشق پمپ چی و دوره ای عاشق عملگی بودم !!! همه ی بچه ها عاشق دکتر شدن اند ، ما عاشق چه چیزهایی بودیم ، اصلا یادم می آید حالم از دکتر به هم می خورد ، اما ما بودیم و هستیم دیگر ، متفاوتیم !

عاشق پمپ چی بودن را الان توجیهی برایش دارم شاید به خاطر پول زیادی که در دستت است ، اما عاشق راننده ی تریلی بودن و عملگی را خودم هم توجیهی ندارم ، چی؟ ، چی در آن ها دیده بودم !؟ خودم هم نمی دانم ، حالا تا وقتی که توجیهی برای آن ها پیدا نکنم حق می دهم به برادرم که هر هر به ریش بچگی ام بخندد ، تو هم خواستی بخند! ، شاید چیزی بوده که همان موقع دیدم و به قول بچه مذهبیون چشم بصیرت می خواهد عزیز !

چه می گفتم ؟ آها ، در مورد همه کاره ی بی کاره بودنم در بچگی ،یک مغازه ی سوپرمارکت به قاعده ی چهارباب مغازه را دست من می سپردن و می رفتن پی زندگی ، اصلا کار تو خونم بود و گهگاهی که پدرم متوجه بودن من هم می شد ساعت یک شب میومد مغازه تا منو تحویل بگیره ، از آقا رضا می شنید : کار سیامک درسته ، آیندش تامینه ، خوب می دونه چی کار کنه . و در حالی که با گوشه ی چشم من رو نگاه می کرد می گفت ‌: من بهش اعتماد کامل دارم.

آقا رضا رو گفتم ، همون رضا و برادرش امیر و میگم ، اگر فکر می کنی نمیشناسیشون چون الان تازه می خوام بگم ، به قولی صاب کار بودند، اما من که کاری نمی کردم تا صاحاب داشته باشه ! سی سال و رد کرده بود و این اواخر داشت مو سفید می کرد ، هشتش گرو نهش بود و قید زن و زده بود ، فعلا تو شکم خودش مونده بود ، عشقی می زد و گهگاهی می خوند ، بالاخره ما رو گیر آورده بود دیگه ، هشت سال بیشتر نداشتم که !

گوشمو زیاد می پیچوند ، طوری که عمدتا میومدم خونه ، زیاد بزرگش نکنم ، به قاعده ی یک سانتی بزرگتر شده بود. سر یاد گرفتن خیلی چیزا . الان می فهمم با وجود اینکه چهار برابر من سن داشت اما بعدش سریع از دلم در می آورد. تو مغازه از هفت دولت آزاد بودم، برای استعمال هریک از اجناس مغازه از پفک و بستنی تا پوشک بچه مختار بودم.

پسر (شایدم الان مرد) خوبی بود (شایدم الانم هست) ، هوای منو خیلی داشت ، کافی بود کسی به خودم یا دوچرخم چپ نگاه می کرد، آن چنان گوشمالی می داد که طرف حداقل تا وقتی که تنها نبودم جرات نداشت نزدیکم شود.

هشت سال بیشتر نداشتم، قدم کوتاه بود، اما همه جور سیگار اصلی و فرعی ، مرغوب و نامرغوب ، کم دود و بی دود ! و … رو می شناختم. قدم کوتاه بود نه نسبت به سنم بل به خاطر سنم ، یه روزی یه بنده ی خدایی دستش کج شد یه بیسکوبیت ساقه طلایی – که قوت غالب اون موقع بود و دور از شما – رو بلند کرد ، مام از پشت یخچال های مغازه دیدیم طرف بدجور ضدحال خورد ، رفت تو حساب دفتریش و آبروشم رفت به حساب فنا !

الان که نگاه می کنم می بینم اون موقع ها خیلی تیز بودما! به قول پدرم : بچه که بودید همه ی کارا رو بهتر انجام می دادید! نمی دونم شایدم. شروع کامپیوترم اونجا بود، هشت نه سال پیش بود با این موجود شیٌ عجاب آشنا شدم ، کامپیوتر رو میگم.

آن شب تا 2 شب در مغازه بودیم ، جماعتی ندیده با دهانی باز به صفحه نگاه می کردند گوششان هم شنونده صدایی یکی بود که کباده ی کامپیوتر می کشید ، ضرب در و مربع و منها رو فلسفه اشان را بلد بود ، با پینتم طرح می زد! من هم همان ها را از زیر بغل آقا رضا می دیدم ، هشت سالم بود ، قدم کوتاه بود.

 

با تاثیر از قلم رضا امیرخانی ، «من­او»

 عزیزم،صبرکن،خدا با توست.










نمی دانم چرا ، با وجود اینکه همه اشان را کم و بیش می دانستم ، اما این بار با بغض همراه شده بود ، بغضی سنگین که به سختی می توانست از لابه لای آن حرف زد ، این بار تا جگرم را می سوزاند ...

می خواستم دستش را در دستانم بگیرم و محکم فشار دهم ، می خواستم دستم را روی شانه هایش بگذارم و به نشانه ی اینکه درکش می کنم فشار دهم ، اما نه ، نمی توانستم .

چه طور می توانستم ، کاش می توانستم من هم بزنم زیر گریه ، اما نمی توانستم ، هر از چند گاهی عینکم را بالا می زدم و گوشه ی چشمانم را پاک می کردم ، کاش هیچ کدامشان حقیقت نداشت ...

دیشب هوا خوب بود ، چمن های خیس محله امان طراوتشان را به نسیم ملایم رهگذر می دانند ، بعد از آن ، روی یکی از نیم کت ها نشسته بودم ، نسیم اشک چشمانم را روی شقیقه هایم می برد ، خواستم تا با خدا حرف بزنم هر آنچه که در دل داشتم گفتم ...

خواستم به خدا بگویم ، خدایا دعایم را اجابت کن ، حتی اگر شده چیزی را از من بگیر ...

نگاهی به خودم کردم ... به کفش های واکس زده ام ، که چراغ های پارک عکس خودشان را درشان می دیدند ، خدایا این کفش ها و پنجه ی پاهایم ، تو را چه حاجت است ... نگاهی به شلوارم که خط اتوی آن مرتب بود کردم ... نه خداوند شلوار اتو کشیده ی مرا می خواهد چه کار ! ... نگاهی به قامت کشیده ام کردم ... خداوندا این را هم که خودت به من عطا کردی ... پس چه ... آبرویم ... بهتر است حرفش را هم نزد خدا نزنم ...

کم کم بغضی سنگین گلویم را گرفت ، آخر خدایا من چه دارم که به درگاهت بیاورم ، آخر خدایا من نیازمندم ... خدایا تو خود می دانی که می خواهم برای او دعا کنم اما من ، من بی آبرو ؟!

خدایا می دانم ،‌ می دانم که اینها را هیچ نزدت نیست ، اما برای اینکه دعایم را اجابت کنی ، آخر من به اجابت دعایم نیاز دارم ، تو خود در برترین کتاب عالم ، دوست را شفیع دوست خواندی و شفاعتش را قبول کردی ، پس خدایا مراهم قبول کن ، به نداری ام رحم کن ، به بی چیزی ام ، رحم کن .

اشک هایم را پاک کردم و در امتداد شب قدم هایم را با این یاد برداشتم : خدایا تو خود گفتی ، بر بندگانی که امیدشان فقط به توست و زبان و دهانشان جز تو را صدا نمی زنند رحم می آوری ، پس خدایا رحم کن بر من .

 ایران 1 کره شمالی 0 !










دکتر محمود احمد.ی نژ.اد اظهار کرد : تیم ملی ایران با نتیجه یک بر صفر تیم کره شمالی را شکست داد؛ اسنادش موجود است !

 

ایده ای بود تا ببینم از جان این فوتبال چگونه شیره ی انتخاباتی می گیرد ! :

وی افزود : بنده آمارهایی را در رنگ های مختلف ترسیم کرده ام تا بی سوادترین آدم ها هم بفهمند که به محض تکمیل شدنشان آن ها را به ملت عزیز ایران تقدیم می کنم .

همچنین وی اظهار کرد : با توجه به نمودار ها تیم ملی ما بیش از صد پاس را داد که این نسبت به 4 ساله ی گذشته از رشد صد در صدی بر خوردار بوده است ، همچنین ما در تعداد ضرباتی که به سمت دروازه زدیم از یک رشد بی نظیر بر خوردار بودیم ، همچنین ما در تعداد ضربات کرنر هم به بالاترین رتبه در تاریخ پیدایش بشر رسیدیم ، و این یعنی پیروزی ! (در حالی که می خندد ).

آقای احمد.ی نژ.اد در پاسخ به خبرنگار ما در مورد وضع قضاوت بازی گفت : قضاوت فوق العاده عالی بود و نسبت به گذشته بهتر شده بود ، بنده قبل از اینکه داور مسابقه وارد زمین شود ، از ایشان یک سوال ساده در مورد هلو.کا.ست پرسیدم ایشان شدیدا روحیه خود را از دست داد و همین بود که اصلا دیگر خطاهایی که بر روی بازیکنان ما انجام می شد را نمی دید ، شما سیاست خارجه (!) را چه تعریف می کنید ، غیر از این است !؟ ( هه ، هه ، هه )

ایشان با اشاره به اینکه تکنیک عکس اقوام اخیرا فوق العاده کارآمد و همچنین مورد استقبال عموم مردم واقع شده است ، افزود : ما در یک کار کارشناسی تمام وقت، عکس و تمامی مدارک زن های بازیکنان تیم حریف را جمع آوری کرده و با الصاق مدرک جعلیشان در موقعیت مناسب نشانشان دادیم ، و نتیجه ی بسیاری خوبی را مشاهده کردیم که بنده در همان نمودارها نتایج حاصل را ترسیم کرده ام .

وی در پاسخ خبرنگاری که در مورد صحت نتیجه ی فوق سوال کرده بود ضمن تاکید بر صحت نتیجه ی فوق و اینکه نتیجه فوق را از همان اسکوربورد های ورزشگاه که قبلا هم نتیجه ی شکست های ایران را از آنجا می خواندیم استخراج کرده است، خبرنگار مذکور را غیر ایرانی و خائن به ملت توصیف کرد .

وی همچنین اظهار کرد که به حول قوه ی الهی نتایج از این هم بهتر خواهد شد و ما سعی می کنیم تعداد گل هایمان را دو رقمی کنیم ، و همچنین تیم هایی از جمله بارسلونا را هم شکست خواهیم داد .

در آخر ضمن تشکر از کل ملت ایران که وی را در 4 سال گذشته تحمل کرده اند از مردم خواست تا یک بار دیگر ایشان را به عنوان خادم ملت انتخاب نماید تا 4 سال دیگر هم ایشان را تحمل کنند . و در پایان با ذکر آیه ای مصاحبه را به پایان برد : و الله مع الصابرین .

 

واقعا اگر این اتفاق بیفتد ، فقط باید دلمان را به همان آیه خوش کنیم .

ذکر یک نکته ضروری است ! من گرایش به هیچ کدام از این نامزدهای انتخاباتی ندارم و نخواهم داشت (!) و شاید اگر فرصتش بود برای همه اشان می نوشتم ، به نظر من که هیچ کدامشان لیاقت رییس جمهور شدن ندارند و لاغیر .

کلیه حقوق این وبلاگ محفوظ است
طراحی و برنامه نویسی قالب سیامک