| نشان من دیگر مجو | |
![]()
|
خودم تنها ، تنها دلم چو شام بی فردا دلم |
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ۳:٥٩ ب.ظ تاریخ ٦ مهر ۱۳۸۸ لینک ثابت |
|
| رمضان | |
![]()
|
خدایا! یک بار دیگر ماه رمضان آمد، ماهی که خودت می گویی همه ی بندگانت را مهمان می کنی . اما نمی دانم چرا هر سال که این مهمانی با شکوهت برگذار می شود، این دعوت شده به مهمانی ، دلش شور می زند، شور اینکه چه بپوشد؛ شور اینکه رخت نویی ندارد، شور اینکه نکند امسال در مهمانی راهش ندهند. |
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ٥:٥۸ ق.ظ تاریخ ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ لینک ثابت |
|
| بغض من تنها | |
![]()
|
امشب دیگر بغض نوشتنم ترکید ، بغضی که خیلی منتظر ماندم تا از بین برود ، اما ، نه ، انگار این من بودم که در قبال این سنگینی سینه ام کم آوردم . امشب دیگر مهلتم نداد و صفحه سفید نوشته هایم را غم آلود کرد . تا هستم ندانی که کیستم روزی سراغ من آیی که نیستم |
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ۱:۳۸ ق.ظ تاریخ ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ لینک ثابت |
|
| رفت !؟ | |
![]()
|
مادربزرگم ... مادربزرگم ... مادر ... مادربزرگم ... مادربزرگ ام ... رفت !؟ ... رفت ... ... رفت ... ... ... رفت .
|
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ٢:۱٧ ق.ظ تاریخ ٦ امرداد ۱۳۸۸ لینک ثابت |
|
| هواپیما یا زمین پیما ! | |
![]()
|
محم.ود دیدی !؟ اسنادش موجوده ها ! دیدی که چطور یه طیاره دیگه رفت زیر خاک ! چهارسال بودی ، به جای اینکه چار تا پیچ و مهره برای این هواپیماهایی که از صدقه سر تحریم پوسیدن بیاری ، رفتی با فلان گوریل تو ونزئولا عکس گرفتی ، که صدامم کانهوا مادر خودش بغل کرده ! دست مریزادت باشه ، جوونا و نوجونای همسن و سال من رفتن به درک به همین راحتی ! اونوقت تو بیا تو تی وی به ریش همه ی ملت بخند ، نه اینکه اگر چنین اتفاقی تو همون گوریل آبادی که گفتم بیفته ، طرف خودش میاد میگه مقصر اونه و مجازات هم میشه ، حالا هرکی که تو دولتش باشه . یا اگرم این نباشه ، وجدان دارن که به مقصر قضیه گیر بدن تا زندگی طرف مختل بشه . اصلاحیه : یکی از دوستان آذری زبانم تذکر دادن "جعبه سیاه نمدرین" همون "جعبه سیاه نمنده" باید باشه ! |
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ٢:٢٤ ق.ظ تاریخ ٢٥ تیر ۱۳۸۸ لینک ثابت |
|
| یاد ایام | |
![]()
|
آن موقع تپل بودم ، حالا اگر تپلم نگی حداقل اینقدر بود که با دو تا انگشت لپامو بکشن ! نه اینکه الان گاهی زیر فشارهای زندگی (!) باید با بیل و کلنگ به جان پوست صورتم بیفتم تا تورفتگی شونو برطرف کنم . از همون موقع ها اهل کار بودم بقالی و سلمونی و نونوایی و کلوب و … ، همه جا کار کردم ، قبل از هفت سالگی ام را نمی دانم ها ، شایدم نه ، حرفی از آن مقطع نمی زنم ، تا آنجایی که پیدا کرده ام اولین عکسم هم برای هفت سالگی ام بود ، به اجبار تکمیل پرونده برای مدرسه ، چه حس دل سوزی برای خودم ! اما این را یادم می آید ، شایدم یادم نمی آید و آنقدر داداشم بر من کوفته که یادم آمده ، دوره ای عاشق راننده تریلی ، دوره ی عاشق پمپ چی و دوره ای عاشق عملگی بودم !!! همه ی بچه ها عاشق دکتر شدن اند ، ما عاشق چه چیزهایی بودیم ، اصلا یادم می آید حالم از دکتر به هم می خورد ، اما ما بودیم و هستیم دیگر ، متفاوتیم ! عاشق پمپ چی بودن را الان توجیهی برایش دارم شاید به خاطر پول زیادی که در دستت است ، اما عاشق راننده ی تریلی بودن و عملگی را خودم هم توجیهی ندارم ، چی؟ ، چی در آن ها دیده بودم !؟ خودم هم نمی دانم ، حالا تا وقتی که توجیهی برای آن ها پیدا نکنم حق می دهم به برادرم که هر هر به ریش بچگی ام بخندد ، تو هم خواستی بخند! ، شاید چیزی بوده که همان موقع دیدم و به قول بچه مذهبیون چشم بصیرت می خواهد عزیز ! چه می گفتم ؟ آها ، در مورد همه کاره ی بی کاره بودنم در بچگی ،یک مغازه ی سوپرمارکت به قاعده ی چهارباب مغازه را دست من می سپردن و می رفتن پی زندگی ، اصلا کار تو خونم بود و گهگاهی که پدرم متوجه بودن من هم می شد ساعت یک شب میومد مغازه تا منو تحویل بگیره ، از آقا رضا می شنید : کار سیامک درسته ، آیندش تامینه ، خوب می دونه چی کار کنه . و در حالی که با گوشه ی چشم من رو نگاه می کرد می گفت : من بهش اعتماد کامل دارم. آقا رضا رو گفتم ، همون رضا و برادرش امیر و میگم ، اگر فکر می کنی نمیشناسیشون چون الان تازه می خوام بگم ، به قولی صاب کار بودند، اما من که کاری نمی کردم تا صاحاب داشته باشه ! سی سال و رد کرده بود و این اواخر داشت مو سفید می کرد ، هشتش گرو نهش بود و قید زن و زده بود ، فعلا تو شکم خودش مونده بود ، عشقی می زد و گهگاهی می خوند ، بالاخره ما رو گیر آورده بود دیگه ، هشت سال بیشتر نداشتم که ! گوشمو زیاد می پیچوند ، طوری که عمدتا میومدم خونه ، زیاد بزرگش نکنم ، به قاعده ی یک سانتی بزرگتر شده بود. سر یاد گرفتن خیلی چیزا . الان می فهمم با وجود اینکه چهار برابر من سن داشت اما بعدش سریع از دلم در می آورد. تو مغازه از هفت دولت آزاد بودم، برای استعمال هریک از اجناس مغازه از پفک و بستنی تا پوشک بچه مختار بودم. پسر (شایدم الان مرد) خوبی بود (شایدم الانم هست) ، هوای منو خیلی داشت ، کافی بود کسی به خودم یا دوچرخم چپ نگاه می کرد، آن چنان گوشمالی می داد که طرف حداقل تا وقتی که تنها نبودم جرات نداشت نزدیکم شود. هشت سال بیشتر نداشتم، قدم کوتاه بود، اما همه جور سیگار اصلی و فرعی ، مرغوب و نامرغوب ، کم دود و بی دود ! و … رو می شناختم. قدم کوتاه بود نه نسبت به سنم بل به خاطر سنم ، یه روزی یه بنده ی خدایی دستش کج شد یه بیسکوبیت ساقه طلایی – که قوت غالب اون موقع بود و دور از شما – رو بلند کرد ، مام از پشت یخچال های مغازه دیدیم طرف بدجور ضدحال خورد ، رفت تو حساب دفتریش و آبروشم رفت به حساب فنا ! الان که نگاه می کنم می بینم اون موقع ها خیلی تیز بودما! به قول پدرم : بچه که بودید همه ی کارا رو بهتر انجام می دادید! نمی دونم شایدم. شروع کامپیوترم اونجا بود، هشت نه سال پیش بود با این موجود شیٌ عجاب آشنا شدم ، کامپیوتر رو میگم. آن شب تا 2 شب در مغازه بودیم ، جماعتی ندیده با دهانی باز به صفحه نگاه می کردند گوششان هم شنونده صدایی یکی بود که کباده ی کامپیوتر می کشید ، ضرب در و مربع و منها رو فلسفه اشان را بلد بود ، با پینتم طرح می زد! من هم همان ها را از زیر بغل آقا رضا می دیدم ، هشت سالم بود ، قدم کوتاه بود.
با تاثیر از قلم رضا امیرخانی ، «مناو» |
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ۸:۱٧ ب.ظ تاریخ ۱٧ تیر ۱۳۸۸ لینک ثابت |
|
| عزیزم،صبرکن،خدا با توست. | |
![]()
|
نمی دانم چرا ، با وجود اینکه همه اشان را کم و بیش می دانستم ، اما این بار با بغض همراه شده بود ، بغضی سنگین که به سختی می توانست از لابه لای آن حرف زد ، این بار تا جگرم را می سوزاند ... می خواستم دستش را در دستانم بگیرم و محکم فشار دهم ، می خواستم دستم را روی شانه هایش بگذارم و به نشانه ی اینکه درکش می کنم فشار دهم ، اما نه ، نمی توانستم . چه طور می توانستم ، کاش می توانستم من هم بزنم زیر گریه ، اما نمی توانستم ، هر از چند گاهی عینکم را بالا می زدم و گوشه ی چشمانم را پاک می کردم ، کاش هیچ کدامشان حقیقت نداشت ... دیشب هوا خوب بود ، چمن های خیس محله امان طراوتشان را به نسیم ملایم رهگذر می دانند ، بعد از آن ، روی یکی از نیم کت ها نشسته بودم ، نسیم اشک چشمانم را روی شقیقه هایم می برد ، خواستم تا با خدا حرف بزنم هر آنچه که در دل داشتم گفتم ... خواستم به خدا بگویم ، خدایا دعایم را اجابت کن ، حتی اگر شده چیزی را از من بگیر ... نگاهی به خودم کردم ... به کفش های واکس زده ام ، که چراغ های پارک عکس خودشان را درشان می دیدند ، خدایا این کفش ها و پنجه ی پاهایم ، تو را چه حاجت است ... نگاهی به شلوارم که خط اتوی آن مرتب بود کردم ... نه خداوند شلوار اتو کشیده ی مرا می خواهد چه کار ! ... نگاهی به قامت کشیده ام کردم ... خداوندا این را هم که خودت به من عطا کردی ... پس چه ... آبرویم ... بهتر است حرفش را هم نزد خدا نزنم ... کم کم بغضی سنگین گلویم را گرفت ، آخر خدایا من چه دارم که به درگاهت بیاورم ، آخر خدایا من نیازمندم ... خدایا تو خود می دانی که می خواهم برای او دعا کنم اما من ، من بی آبرو ؟! خدایا می دانم ، می دانم که اینها را هیچ نزدت نیست ، اما برای اینکه دعایم را اجابت کنی ، آخر من به اجابت دعایم نیاز دارم ، تو خود در برترین کتاب عالم ، دوست را شفیع دوست خواندی و شفاعتش را قبول کردی ، پس خدایا مراهم قبول کن ، به نداری ام رحم کن ، به بی چیزی ام ، رحم کن . اشک هایم را پاک کردم و در امتداد شب قدم هایم را با این یاد برداشتم : خدایا تو خود گفتی ، بر بندگانی که امیدشان فقط به توست و زبان و دهانشان جز تو را صدا نمی زنند رحم می آوری ، پس خدایا رحم کن بر من . |
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ۸:٠۸ ب.ظ تاریخ ۱٠ تیر ۱۳۸۸ لینک ثابت |
|
| ایران 1 کره شمالی 0 ! | |
![]()
|
دکتر محمود احمد.ی نژ.اد اظهار کرد : تیم ملی ایران با نتیجه یک بر صفر تیم کره شمالی را شکست داد؛ اسنادش موجود است !
ایده ای بود تا ببینم از جان این فوتبال چگونه شیره ی انتخاباتی می گیرد ! : وی افزود : بنده آمارهایی را در رنگ های مختلف ترسیم کرده ام تا بی سوادترین آدم ها هم بفهمند که به محض تکمیل شدنشان آن ها را به ملت عزیز ایران تقدیم می کنم . همچنین وی اظهار کرد : با توجه به نمودار ها تیم ملی ما بیش از صد پاس را داد که این نسبت به 4 ساله ی گذشته از رشد صد در صدی بر خوردار بوده است ، همچنین ما در تعداد ضرباتی که به سمت دروازه زدیم از یک رشد بی نظیر بر خوردار بودیم ، همچنین ما در تعداد ضربات کرنر هم به بالاترین رتبه در تاریخ پیدایش بشر رسیدیم ، و این یعنی پیروزی ! (در حالی که می خندد ). آقای احمد.ی نژ.اد در پاسخ به خبرنگار ما در مورد وضع قضاوت بازی گفت : قضاوت فوق العاده عالی بود و نسبت به گذشته بهتر شده بود ، بنده قبل از اینکه داور مسابقه وارد زمین شود ، از ایشان یک سوال ساده در مورد هلو.کا.ست پرسیدم ایشان شدیدا روحیه خود را از دست داد و همین بود که اصلا دیگر خطاهایی که بر روی بازیکنان ما انجام می شد را نمی دید ، شما سیاست خارجه (!) را چه تعریف می کنید ، غیر از این است !؟ ( هه ، هه ، هه ) ایشان با اشاره به اینکه تکنیک عکس اقوام اخیرا فوق العاده کارآمد و همچنین مورد استقبال عموم مردم واقع شده است ، افزود : ما در یک کار کارشناسی تمام وقت، عکس و تمامی مدارک زن های بازیکنان تیم حریف را جمع آوری کرده و با الصاق مدرک جعلیشان در موقعیت مناسب نشانشان دادیم ، و نتیجه ی بسیاری خوبی را مشاهده کردیم که بنده در همان نمودارها نتایج حاصل را ترسیم کرده ام . وی در پاسخ خبرنگاری که در مورد صحت نتیجه ی فوق سوال کرده بود ضمن تاکید بر صحت نتیجه ی فوق و اینکه نتیجه فوق را از همان اسکوربورد های ورزشگاه که قبلا هم نتیجه ی شکست های ایران را از آنجا می خواندیم استخراج کرده است، خبرنگار مذکور را غیر ایرانی و خائن به ملت توصیف کرد . وی همچنین اظهار کرد که به حول قوه ی الهی نتایج از این هم بهتر خواهد شد و ما سعی می کنیم تعداد گل هایمان را دو رقمی کنیم ، و همچنین تیم هایی از جمله بارسلونا را هم شکست خواهیم داد . در آخر ضمن تشکر از کل ملت ایران که وی را در 4 سال گذشته تحمل کرده اند از مردم خواست تا یک بار دیگر ایشان را به عنوان خادم ملت انتخاب نماید تا 4 سال دیگر هم ایشان را تحمل کنند . و در پایان با ذکر آیه ای مصاحبه را به پایان برد : و الله مع الصابرین .
واقعا اگر این اتفاق بیفتد ، فقط باید دلمان را به همان آیه خوش کنیم . ذکر یک نکته ضروری است ! من گرایش به هیچ کدام از این نامزدهای انتخاباتی ندارم و نخواهم داشت (!) و شاید اگر فرصتش بود برای همه اشان می نوشتم ، به نظر من که هیچ کدامشان لیاقت رییس جمهور شدن ندارند و لاغیر . |
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ٤:٢٠ ب.ظ تاریخ ۱٧ خرداد ۱۳۸۸ لینک ثابت |
|

